هر چه نگاه می کنم می بينم کسی در اين نزديکی ها نيست، همه برايم خاطره ای دور شدند. همه شدند پر از وعده های الکی، اميد های واهی و لحظه ای! ديگه حتا اون عشق و علاقه افسانه ای هم برای همه شده گفتنی. هيچ کس اهل عمل نيست و شايد بدتر از همه اينکه ديگه هيچ کس خودش نيست! تگرگ
گاهی وقت ها ديگه آدم از اميد های خودش هم نا اميد ميشه، ميترسه به خودش قولی داده باشه و بعدها در عمل کردن بهش بمونه!
بهانه همه هم شده شغل، گرفتاری، کار زياد و زمونه! همه چيز تقصير اين زمونه است... زمونه بدی شده...
نمی دونم، مگه زمونه کيه؟ کسی غير از خود من و شما؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 21:55 توسط تگرگ |