تبليغاتX
R a i n

 

دستهایم را باز می کنم.می چرخم.می چرخم.می چرخم...می افتم.بلند می شوم.دستم را به دیوار می گیرم.موزاییک شکسته زودتر از خودش به چشمم می آید.تکان می خورد.همه چیز همه چیز.می رود و برمی گردد.کف اتاق را می گویم.

مشت می زنم به دیوارها ،پایم  به تخت گیر می کند و می افتم دوباره!دلم می خواهد راه بروم.حتی اگر دوازده متر باشد،اما راه می روم باز هم می چرخم،بگذار بیفتم،محرومم کرده اند از همه چیز!از چرخیدن و مشت زدن که محرومم نکرده اند!مشت می زنم به دیوارها!دیوارها!دیوارها!پایم گیر می کند به شکستگی موزاییک و می افتم.بلند می شوم.می چرخم دور اتاق و دست می گیرم به دیوارها.سه متر!چهار متر! راه می روم دوازده متر.شاید هم کمتر! از روی تخت که نمی روم.می نشینم.هنوز همه جا می چرخد.دست می کشم به موزاییک ها که سالهاست پاهایشان را هم بسته اند.آنها چه جرمی کرده اند؟من چه جرمی؟فریاد می زنم!فریاد می زنم!به چه جرمی؟به چه جرمی؟

موهای بلندم را تراشیده اند.دیگر از آن موهای همدم و غمخوار هم خبری نیست!فریاد می زنم.

پاره کن!پاره کن!هر چه هست در مورد زنان!جنبش !فمنیسم!!پاره کن! دور بینداز!

وقتی یک ملخ آزادی ام را می گیرد.جنبش چه معنی می دهد؟پاره کن!

سرم داغ می شود.چشمم سرخ.صورتم پر خون.سرم شکسته شاید!به دیوارش کوبیدم.

پاره کن!پاره کن!پاره کن سرم را!کاغذهایم را!پاره....

فریاد می زنم!

صدای پای ملخ می آید.با آن کلیدهای پر سر و صدایش.کلید می چرخد.می چرخد! یاد شاملو می افتم.

فریاد می زنم.باز هم فریادی و دیگر هیچ!

در قفل در کلیدی چرخید !کلید چرخید و پیدایش شد آن ملخ!نه!نگهبان چاق و خپل زندان!

زنها با چادرهای کشی و سیاهشان دستهایم را گرفته اند . نمی خواهم!نمی خواهم بیایم با شما.فریاد می زنم!

دستهایم را محکم گرفته اند.به چه جرمی ؟به چه جرمی؟

رهایم کنید.

روسری را روی موهای تراشیده ام می بندند! با کتک آرامم کردند.بستندم به صندلی دستهایم را از پشت! بگذاریدم! رهایم کنید!

فریاد می زنم تا صداهای ابلهانه شان را نشنوم.

نور!ماشین!درب!باز!سوار!جاده و خیابان!

پیاده ام می کنند.چند نفر سفید پوش می آیند. با مغنعه های سفید و رو پوشهای سفید.می گیرندم! می برند! می بندند دستها و پاهایم را به تخت! چشمم می افتد به موزاییک ها یک موزاییک شکسته!

پاهایشان را سالهاست که بسته اند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:30 توسط تگرگ |


سلام رفیق

برای تو مینویسم نه برای درد و دل

سختی ها بیشتر شده و امیدهایم همچنین

من هنوزم سرکشم

دیگه اهمیتی به مرده های اطراف نمیدم , باورت میشه ؟!

تنها نمیمونم

اینروزها فقط اعتقاداتم برام مونده

معتقدم که هیچکس از طوفان در امان نیست پس همه خوشبخت میشیم!

حتی نمیتونن تصور کنن که چرا اینقدر تلاش میکنم

رفیق... از اون همه  هیاهوی یاران فقط زمزمه ی حرفایشان مونده

راست میگفتی که دست خاطرات تنها پیوند ماست

ما انسانها پایانی نداریم پس موجودات بزرگواری هستیم

ما برایه آنچه که برایمان ارزشمند است میجنگیم , پس آرامش را هرگز نمیخواهیم

شاید وقتش رسیده باشه که برای هم دعا بخونیم!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 15:27 توسط تگرگ |