تبليغاتX
R a i n - با خورشیدی که جواب فریادهامو نمی ده چه کنم ؟

 

برای اولین بار در عمرم دیگه کلمات نمی تونن بگن چه حالی دارم .
حالا دیگه فقط دوتا گوش که بشنوه دردی ازم دوا نمی کنه ........
دو تا چشم می خوام که ببینه چه مرگمه !

آخرشم نفهمیدم چی هستم . آخرش ندونستم کی ام . ندونستم دلم چی می خواد . نفهمیدم چی آرومم می کنه . نفهمیدم این دل وامونده همیشه گرفته چه جوری سبک می شه . نفهمیدم علاج این دیوونه بازیا چیه . به خدا من دیوونه نیستم ! شاید یه کم خل و چل و گیج و منگ باشم ....شاید همیشه دلم خواسته باشه مثل بقیه نباشم ، ولی هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روز برسم به جایی که بشینم فکر کنم روانشناس می تونه کمکم کنه یا نه ! بشینم فکر کنم داروی روانگردان می تونه این حالتها رو تموم کنه یا نه ! فکرشم نمی کردم من شاد شنگول نرمال موفق محبوب ، برسم به اینجا . به جایی که هیچ فایده ای برای کسی نداشته باشم . به جایی که بود و نبودم تو زندگی دوروبری هام و دوستام اثر نداشته باشه . جایی که بشینم شب و روز دعا کنم زودتر دردوبلای یکی به جونم بیفته و بمیرم . می دونم خودخواهیه . اگه مطمئن بودم واقعا حضورم و زندگیم فایده ای به حال کسی داره ، حتی یه نفر ، شاید دیگه دلم نمی خواست بمیرم . اگه کسی بود که بهم تکیه کنه تا بفهمم اونقدرام بی مصرف نیستم شاید آروم می شدم . اما حالا چی ؟ تمام اونچه برام مونده چندتا نگاه سردوخالیه از آدمایی که قاعدتا باید دوستم داشته باشن ولی حتی مطمئن نیستم واقعا منو می بینن یا اینکه فقط از کنارم رد می شن ! تمام احساساتم تو این دنیای گیج کننده گم شده . برای منی که همیشه تکیه گاه بودم سرد و ساکن و راکد و بی فایده بودن خیلی سخته . من حالم از این زندگی سرد بی مزه بهم می خوره . برای خودم چیزی نمونده که به خاطرش بجنگم . اقلا دلم می خواد کسی باشه تا به خاطرش مبارزه کنم . کسی باشه که حمایتش کنم . کسی باشه تا به خاطرش تو روی این زندگی مزخرف وایسم . حالا هر کسی به هر عنوانی . چه دوست چه مادر چه خواهر چه عشق . این جوری مطمئنم که کم کم دیوونه می شم . من نمی تونم این طوری زندگی کنم . نمی تونم همه چی رو بسپرم به زمان . نمی تونم بگم بذار هر چی می خواد بشه بشه . من باید بجنگم . باید مبارزه کنم . باید تو روی یه چیزی وایسم تا احساس زنده بودن کنم . می فهمی ؟ باید خودمو تو یه چیزی غرق کنم تا این بیهودگی ها از یادم بره . خودم دیگه ارزش مبارزه رو ندارم . کسی هم نیست که به خاطرش بجنگم . پس من چه کنم ؟ خورشید ! با توام ! پس من با این زندگی سرد راکد چه کنم ؟ من با قلبی که هیچ وابستگی براش نمونده چه کنم ؟! با خورشیدی که جواب فریادهامو نمی ده چه کنم ؟
چه کنم ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 22:26 توسط تگرگ |